تنها
دوستت دارم ! بهایش هم هر چه هست ! روی چشمانم . . . !
دوشنبه ششم آبانماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       
نام:دل شکسته

 

شهرت:سرگردان

 

نام پدر:سلطان غم

 

نام مادر:اقیانوس غم

 

شمارشناسنامه:۰

 

محل تولد:کلبه ی ناامیدی واقع درگودال مرگ

 

جرم:رسیدن به دوران جوانی

 

تاریخ تولد:اول اشنای برابربااخرتنهای

 

حرفم:ارزو

 

دلم:غربت

 

شغل:پرواز درسقوط ازاد

 

مدرک تحصیلی:دکترای بدبختی

 

صادره از حوزه ی:عشق وعاشقی

 

تاریخ مرگ:نازمی کند وبه سراغم نمی اید

 

پایانم:مرگ سرخ

 

ادرس:شهرستان عشق ها غم سرای غریبه بلوار

نا امیدی چهار راه سرگردانی خیابان اشک بین بن

بست جدایی کوچه تنهای پلاک غم منزل تنهاترین

تنهای عالم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه پنجم آبانماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       
بیش از این که دوستت داشته باشم

بهت نیاز دارم

همانند نیازم به اکسیژن

اگر لحظه ای در دسترسم نباشی

دقیقه اول:گیج می شوم

دقیقه دوم:بی هوش

دقیقه سوم:نفس هایم کند می شود

دقیقه چهارم:دار فانی را وداع می گویم

ولی انگار تو با اکسیژن فرق کوچکی داری

بی اکسیژن می توانم با دستگاه نفس بکشم

ولی بی تو به هیچ وجه نمی توانم نفس بکشم

و زنده ماندم محال است

به همین سادگی

می بینی بی تو هیچ قدرتی

نمی تواند مرا در این دنیا نگه دارد

حالا اگر دلت می آید

از دسترسم خارج شو




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه هجدهم مهرماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       

آدم ها عجیب اند . . .


در کودکی به عروسکی که باید با آن بازی کنند،


دل می بندند!


اما وقتی بزرگ می شوند،


با دل آدمی که باید به آن دل ببندند،

بازی می کنند!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه هجدهم مهرماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       
اسم اونی که عاشقشی با چه حرفی شروع میشه؟؟؟؟
http://www.axrizan.com/wp-content/uploads/2011/03/alphabet_glass_bars1.jpg



نوع مطلب : I LOVE YOU A، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه هجدهم مهرماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       


باید بازیگر شوم ،

آرامش را بازی کنم ...

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم ...

باز باید مواظب اشک هایم باشم ...

باز همان تظاهر همیشگی : " خوبم ... "




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه پنجم مهرماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه 
خودت می‌دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه 

کنارم هستی و بازم بهونه‌هامو می‌گیرم 
میگم وای چقد سرده میام دستاتو می‌گیرم 

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می‌میرم 
از این جا تا دم در هم بری دلشوره می‌گیرم 

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن باهم 
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم 

می دونم که یه وقتایی دلت می‌گیره از کارم 
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری 
تو هم از بس منو می‌خوای یه جورایی خودآزاری 

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا 
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا 

قشنگه ردپای عشق بیا بی‌چتر زیر برف 
اگه حال منو داری می‌فهمی یعنی چی این حرف 

می‌دونم که یه وقتایی دلت می‌گیره از کارم 
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوسِت دارم 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری 
تو هم از بس منو می‌خوای یه جورایی خودآزاری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه پنجم مهرماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       

دیار عاشقی هم شهر هرت داره !

    خیلی راحت دل می دزدن ، دل می برن ، دل می شکنن

 آنکه می رود فقط می رود ولی آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک

می ریزد و تمام اینها روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت

آرام آرام خاکستر می شود …
  

  آری ، این است خاصیت عشق یک طرفه …

 

***

دلم میگیرد وقتی میبینم:

من هستم...

اون هم هست...

اما... قسمت نیست......





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه پانزدهم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       

جنگل هم بود تمام میشد

اما

دل من

میسوزد

میسوزد

میسوزد....!




دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم !

هر روز از تعدادشان کــــم میشود!

آخرین باری که شمردمشان

تنها یک دلیل برایم مانده بود..!

آنهـــــــم دیدن تو بود !!



چه زود سهم روزهـــــای خوبی

” یـادش بـخیـر ” مـی شــــــود …




دلـــــــتَنـــــگت می شوم...

چــــــشمانم را روی هـــــم می گــــذارم

 بـــــــلکه یادت را فـــــراموش کنم...

تــــــو بگو دلــــــکم

مگر می شـــــــود یـــــک عــــــمر را فراموش کــــــرد؟!




هوای دو نفره 
بارانی ...
می طلبد که تنها نباشی....
دستی را بفشاری...
سینه ای را گرم کنی...
در آغوشی گم شوی...
محو شوی در عشقی پایدار...
خدایا...
دلم نمی آید بگویم لعنت بر باران...
من تنهایم..
گناه عشاق دلداده چیست؟؟
گاهی اوقات

انقدر از زندگی خسته میشوم

که دلم میخواهد قبل از خواب

ساعت را

روی هیچوقت کوک کنم

دقـیقـا مثـل الان...


روی بالشتی که از 
مرگ
پرندگان پر است نمی توان خواب
پرواز دید ...!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نهم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       

عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه ی یک نفر ....

یا بزرگ کردن یک نفر به اندازه ی یک دنیا.

آدم عزیزانش را فراموش نمی کند بلکه به ندیدنشان

عادت می کند.........

تقدیم به کسی که ندیدنش مثل فراموش کردنش غیر مکنه!

وتفدیم به کسی که آفتاب عشقش در آستانه ی قلبم هرگز غروب نخواهد

کرد.....


                      دگر مجنون نخواهم شد که لیلی رفت از دستم

دگر با کس نخواهم گفت که من دیوانه ات هستم

دگر حلاج عشقم را به مژگانت نیاویزم

دگر باور نخواهم کرد که من دردانه ات هستم

اگر چون بیژن عاشق به قعر چاه تو رفتم

به جان پرویز را دیدم که بیرون بردت از دستم

اگر فرهاد عشقم را به کوی تو فرستادم

به گیسویت قسم خوردم هنوزم عاشقت هستم

به دل امید می دادم که روزی بینم ات اما

تو هم ای دل ز من گم شو که عشقت رفت از دستم....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه چهارم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       

صاحب عشق

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه‌ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد، شاگرد لب به سخن گشود و از بی‌وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه‌اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج با دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سال‌های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می‌کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت: اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد؟
شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود.
شیوانا با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است؟ تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است، این ربطی به دخترک ندارد! هر کس دیگری هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می‌فرستادی. بگذار دختر برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست؛ مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دختر اگر رفت با رفتنش پیغام دادکه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند.

نویسنده: فرامرز کوثری

احساس بی وفایی شیوانا عشق معشوق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و هفتم تیرماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       

عادت ندارم درد ودلم را به همه کس بگویم.پس خاکش میکنم زیر چهره خندانم تا همه فکر کنن نه دردی دارم نه قلبی... 

 

این چه سرنوشتیست

تا میایی طعم باهم بودن را بچشی

حکم جدایی صادر میشود


مخاطب خاصی ندارد نوشته هایم...

اما... تا دلت بخواهد همدرد دارد...

داغ تمام نوشته هایم

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و هفتم تیرماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       
من تو این دنیا سه تا دوست دارم ...خورشید ،ماه و تو . اولی رو واسه خودم دومی رو واسه شبام ولی تو رو واسه تک تک لحظه هام می خوام

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه بیست و ششم تیرماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       








http://troth.blogfa.com/


http://troth.blogfa.com/


http://troth.blogfa.com/


 



بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه بیست و ششم تیرماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       







































نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و دوم تیرماه سال 1392 :: نویسنده : روح الله دهقانی       

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌ جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آن‌ها نگاه می‌کردند و این بار به این فکر می‌کردند که آن زوج پیر احتمالاً آن قدر فقیر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد؛ اما پیرمرد قبول نکرد و گفت: همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.

مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیرزن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: بفرمایید. جوان گفت: چرا شما چیزی نمی‌خورید؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید، منتظر چی هستید؟ پیرزن جواب داد: منتظر دندانها!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ

تقدیم به تنها بهونه زندگیم«M»
مدیر وبلاگ : روح الله دهقانی
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

.

 
   

ابزار وبلاگ

کد حرکت متن دنبال موس دریافت کد بارش برف

دریافت کد بارش برف








A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites!
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic